|
با نام خدا سلام
از اینکه مدت زیادی تاخیر کردم شرمنده ام و از اینکه بعد از مدتها بروز شدم خوشحالم شما را به خواندن این شعر دعوت می کنم
***
من شاهد شكستن پیوندهایتان بیهوده نیست يک يک لبخندهایتان
باور کنید گول شما را نمی خورم دیگر برام رو شده ترفندهایتان
با رشوه های خرد و کلان پیش این و آن سرپوش می زنید سر گندهایتان
پشت قیافه های به ظاهر درست کار پنهان نموده اید زد و بندهایتان
گرگید و در شمایل چوپان در آمدید؟ بیخود نبود ارث دماوندهایتان
هی می خرید ملک ،زمین ،کوفت ،زهرمار آن هم برای تک تک فرزندهایتان *** یک دفعه ملک های شما گنج می شود نابرده رنج ،چار شما پنج می شود
شیرین شده است عشرت دنیا به کامتان حتی سهام کافه رسالت به نامتان
کم کم مکان اول خود گم نموده اید خود را جدا از این همه مردم نموده اید
یا مبتلا شُدید به آلزایمری شَدید انگار این خدا همه تان را نیافرید!
کر کرده اید گوش فلک از گزافتان بی فایده ست بعد نود(90) اعترافتان
هرگاه بخت با سرتان در ستیز بود تنها علاج درد شما زیر میز بود
تقصیر بخت نیست که بادت به غبغب است آیینه های توی اتاقت محدب است
ما هشت مان همیشه گرفتار نه شده اصلاً تمام زندگی انگار ... (بگذریم)
وقتی گذشت از سر من آب ،سد زدم یا ظاهراً به بخت خودم هم لگد زدم
دیگر به وام های شما تن نمی دهم دنیا اگر نزول دهد ،من نمی دهم
هی چشم بر سهام عدالت ندوختم رفتم سهام کافه رسالت فروختم
من ورشكست می شوم از دست بی کسی تو می روی به هر که دلت خواست می رسی
هر شب دلم برای خودم ریش می شود دل در مصاف جیب شما کیش می شود
در کیش هم برای خودت باغ داری و لابد چهار تا زن قبراق داری و
دایم به جای جای جهان هور می بری اشراف را به مجلس ناجور می بری
من هم یکی دو تا غزل داغ دارم و از دست تو تنفس قاچاق دارم و
با خود گذشته را همه جا تور می برم يک عمر آرزو به لب گور می برم
از بس زمانه زخم به قلبم نشانده است دیگر برای من رمقی هم نمانده است
گم شو لیاقت غزلم را نداشتی با قلدری به مثنوی ام پا گذاشتی
ماییم و مثنوی - غزل بی مقدمه ما مانده ایم و قرض و قله ،ترس و واهمه
ما مانده ایم و زمزمه های نمازمان ماییم و ربنای پر از اعتراضمان
ماییم و خشت اول کج در وجودتان ما مانده ایم و رنگ و ریا در سجودتان
ما مانده ایم و اول و آخر گرسنه گی ماییم و سفره های پر از بوی کهنه گی
ماییم و این جهان خرابی که ساختیم ما مانده ایم و آخرتی که نباختیم
حالا شما که با همه در حال کل کل اید یارم اگر مدد بکند ول معطلید
+ نوشته شده در جمعه سوم دی 1389ساعت 12:33  توسط محمد سلطانی
|
با عرض سلام
این غزل از کارهای سال ۸۵ منه ولی ترجیح دادم با این غزل وبلاگم رو بروز کنم امیدوارم مورد توجه شما قرار بگیره
باز هم با کمال پر رویی،یک غزل می نویسم اینجوری بی مزه،چرت و پرت،با چندین قافیه،بیت های مجبوری
در خفا جام باده می نوشم،هیچ کس نیست ساقیم باشد نالم از هجر یار تنهایی،ترسم از لحظه های مهجوری
درد هجران دوست پیرم کرد،بهترین دشمنم ادیسون بود غیره را برق می گرفت اما،دوش ما را چراغ زنبوری
می روم رفته رفته مرد شوم،این جماعت اگر که بگذارند یک نفر پشت پرده می گوید:گم شو بینم چقدر مغروری
پیر ما تا لس آنجلس می رفت،با خر و موشک و جت و فرقون یک دو پیکی عرق سگی می زد،با خیالات امپراطوری
اعترافات بمب اشک آور،گریه های یواشکی کردن اختلافات داخلی در تن،سکته ئ سوم من از دوری
قلب می خواست عاشقت باشد،عقل می گفت:بی خیال آقا طعم تلخ دموکراسی در من،رای گیری به شیوه ئ زوری
از حقوق بشر چه می ماند،وقتی انسانیت وتو بشود باید از نو نشست تدوین کرد،بین قانون و شرع منشوری
عاشق همسر خودم شده ام،همسری که همیشه می سازد با همه مشکلات داخلیم،صرع،طاعون،جذام،شب کوری
دیگر از هرچه سایه می ترسم،دست کم از دو چشم هیز خودم باید از شر خود خلاص شوم،خود کشی مثل خویش سانسوری
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 18:53  توسط محمد سلطانی
|
|